از میان کوچهها با شوق رفت...
کولهاش پر از کتاب و دفتر استدر خیالش با عروسکهای خود
باز میخندد؛ چرا که دختر است!
صبح بود و باز درس و مدرسه
صبح بود و باز شوق کودکانداشت املا مینوشت و جنگ شد
ناگهان دستش میان آسمان...خندههای کودکان آتش گرفت
کولههاشان زیر آوار جنونپیکر گلهای سرخ مدرسه
تا به آغوش خدا رفته کنونانفجار و کیف و کفش و مقنعه
جامدادی، لقمهی امروز او...صبح بود و بوی تلخ دشمنی
صبح بود و صورت جانسوز او#سعید_امامی
#کتابدار_کتابخانه_عمومی_شهید_بهشتی
#کرمانشاه